تبليغاتX
okanava
ان سالی که می خواستند احمد نژاد را انتخاب کنند من مردی گم نام می دیدم میان شرح حالش کلیپی از خانه ای ساده با پسری که نمی دانست سونا و جکوزی چیست و زنی پوشیده رو که مبل و مان مجللی نداشت .
مادربزرگ آن روزها کمی مریض بود زن دایی قهر کرده و ماه ها منزل پدرش سر می کرد خاله از شهری دیگر آمد گاهی از 4 خاله یکی بیشتر و کمتر می آمدند عجب جمعی بود با این که معمولا دل خوشی از هم ندارند من مرده این اجتماعشان هستم ... .شناسنامه همراهم نبود 17 ساله و کمی پر شور  .می گفتم سیاستش دیوار کشیدن در پیاده رو هاست می خواهد اصل اسلام را پیاده کند خر مقدس و خشک مذهب است دختر خاله 27 بود می خندید که با دوستان هم اتاقی اش به او رای دهند صاب خانه از اجاره این ماهشان صرف نظر می کند  چم وخم کارش را نمی دانستم اما آنقدر به حالش تاسف می خوردم که دل پیچه شدم. هم کلاسی ها کروبی بودند برایشان حقوق تکلف گرفتن رویایی شیرین بود .جیره خوار بابا نشدن دست پیش دولت دراز کردن ... زنگ های تفریح برایشان توضیح می دادم که چرا نباید احمق مطلق بود و واقعا" چه شعوری اجازه رای دادن به این سن را میداد ... حرف من معین بود او هر چند رد صلاحیت بود و انگار می دانستم چرا  او باشد ؟... روز رای نرفتم همه رفسنجانی و قالیباف بودند من کوچکترین رای دهنده خانه ماندم دو سه بار خاله ها زنگ زدند ...هر کدام سرمست از این پدیده .شام را با بحث های سیاسی تمام کردیم من میدان دار جالبی بودم نمی دانم ان حرف ها از چه روزنامه ای استخراج می کردم شاید اعتماد بود احتمالا" روزنامه اعتماد بود .همه جمله ها را حفظ می کردم ...بعد با ادبیات خاصی درهم و برهم می شدند علیه نظام .
همه می گفتند ماهواره می بینی ! (یه کمی بی بی سی بودم یه کم رادیو آمریکا و فردا میز گردی با شما .انگار یادم اومد )
اون روز  رای ندادم ... حالا همه خاله ها ماهواره دارن و من نه .دختر خاله ترفیع مقام می گیره ... مادربزرگ مرده ... زن دایی یه دختر داره ... من پیش خانواده ام ... ساکت و در کنجی نشسته آرام مثل آسمان ... یادم است که خوب حرف می زدم و می فهمیدم ... سخن به جا می گفتم و آنچه در ذهن داشتم پیاده می کردم ... کسی را عاشقانه دوست داشتم ... نگران آینده نبودم ... دستم در جیب مادرم بود ...
امروز اما بیشتر می دانم و کمتر حرف می زنم حوصله ماهواره ندارم ... هفته بعد استعفا می دهم ... دوستش دارم ولی تا امروز که دیگر ندیدمش ... از آینده مثل سگ ولگرد می ترسم ... دست در جیب خود دارم ... حالا اگر کسی بیاید که شعارش دادن وام برای خرید مسکن به جوانان بدون ضامن باشد دسته چک هم لازم نباشد ... بدون بهره و دیرکرد ... مثل قناری در قلب من جادارد . و افتخار مهر خوردن در شناسنامه را پیدا می کند دوم اینکه من را به نجاست زیر بیستی ها مبدل می کند ...
امروز اما کاش 40 ساله بودم با دخترکان و پسرانم ...

+ نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 22:16 توسط قشقرق |

قضیه این است که من شاید آدمی خیلی احساساتی باشم و خب بیشتر به روحیه هنر مندانه می خوره و دقیقا" چون اهل هنرم از نظر حسی خیلی آسیب ها می بینم .
 مدت ها شد تا فهمیدم باید کمتر صفحه حوادث رو دنبال کنم چون عمیقا" ذهنم از هم می پاشید .البته من روزنامه خون خوبی هستم و غیر از ورزش مطلبی از دستم در نمی ره .بدترین خبری که به یادم مونده شرح واقعه تجاوز پدری اتریشی (شاید )به دخترش بود و حاصل این واقعه هولناک 3 فرزند 4-15 ساله بود که از تولد تا کشف شدن در اتاقک فلزی زیر زمین خانه زندگی می کردند تصور کنید این ها به تعبیر خبر رسانی ها همانند جانواران وحشی حرف می زدند و پدر دیوانه گویا  بیمار روانی سلطه جو یی نام گرفت که دست کم این صفت مخوف و در این حد و اندازه را مشابه هیتلر در عصر پیشین داشتیم .
بعد از ان سعی می کردم جز اخبار دزدی های ماهرانه و کیف قاپ ها چشم به روی واقعیت ببندم تا انقد تو سرم دو دو نزنه .حالا بازم که مدتی از وبلاگ ها دور بودم و داشتم یواش یواش فرهنگی بودنم رو از دست می دادم در سایت می بی بی   حرف از اسید پاشی به میان آمد و من ناگهان تصویری دلخراش از صورت دختری زیبا در عکس که می خندد به آینده ای که نمی داند چه پیش می آید و دختری که پوست صورتش مثل گدازه های آتش فشان سفت و خنک شده و لایه  لایه شده (احتمالا" لاوا نامیده می شود )
نمی دانم نفسم بند آمد از میزان نفرت کسی به صورتش این چنین جنایتی کرده .تنها شعاعی از نفرت فرد جانی وارد قلبم شد ...
دردناک است .
تنها جمله کوتاهی از تحلیل روانشناسی را به یاد دارم که این نوع اقدامات در مورد دختران جوان  و زیبا حاکی از نفرت و عشق است که انگیزه مال خود دانستن( یا من یا هیچکس)سبب اصلی است .ضمن این که مشکل کم سوادی و ناکامی دایم میزان آسیب رسانی را بالا می برد .فردی که به جنون آنی می رسد و دیگر هیچ چیز برایش مهم نیست این فرد دایما" دیگران را مقصر می داند و امکان خودکشی آنها صفر است . به هر حال من از کتب روانشناسی که در منزل دارم و البته پدر جان که دبیر صاف و ساده می باشند و در دوران دانشگاه نمرات را شکمی پاس کرده اند انتظاری ندارم ...البته مشکل حادتر این ها حسادت شدید است که در مورد آرایشگری هم پیش آمد گویا زن شکاک به شوهر تصمیم به استفاده مواد شوینده (تاید +وایتکس +لوله بازکن )روی پوست زن آرایشگر می شود که متاسفانه دستیار بیچاره هدف قرار می گیره و از ناحیه دو چشم نابینا .و خب صد البته بیمه هم نبوده و چون این جور مواقع با نوعی بیمه  حوادث دفتر چه ای در ازای پرداخت 20 یا 30 هزار تومان می توان غرامت نقص عضو را به ترتیب تا سقف 10یا 15 میلیون تومان هزینه فوت و نقص عضو و 500یا 750 هزار تومان هزینه پزشکی دریافت کرد .و این مبلغ ناچیز شاید بتواند گوشه ای از مخارج جراحی زیبایی را تامین کند .من اما بر عکس حاجی کنزیگتون دلم می خواد کسی مسئله هر چی خدا مصلحت می دوند را برام توضیح بدهد .شدیدا" دارم خودم رو می زارم جای این افراد و به نگرش معنوی آنها فکر می کنم .به این آخوند مسلک ها یی که واسه ارتباط دو جوون قصاص و زندون تومنی 1 قرون حکم می دهند چرا این مردم کینه نفرت و خشم مهار نشده دارند حتی خود من الان دلم آشوب است که کاش سر از تن اون جانی خدا کنند 
+ نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 15:16 توسط قشقرق |

رفتم کتابخانه شهر .دستام رو گذاشتم رو میز شیشه ای .یه نگاه به چهار ردیف کتاب رمانی که روی هم انباشته شده بود کردم .حسی از خشم و جنایت و تجاوز به کتاب ها .به همشون .شایدم بر عکس اونا به من ... لذتی آغشته به خون و س*ک*س .کتابدار آمد .اینا همشون می خوام امشب با همشون بخوابم ... اصلا" بذار حالا امروز دوباره از سر بگیرم ...حالا که آزاد شده ام ... می خوام این جا باشم تمام شب ... با کتاب ها ...
چی می خوای ؟
پوزخند زنان دستی به ما تحت گارسیای عزیز زدم ...نوازشی به غرور و تعصب , ناتوردشت و شازده نیم وجبی ...اون احمق ها گفتن نمی شه ... آره مقصر خودشون بودن اون عوضی ها ... به من حسودی می کردن به من و کتاب ها... به غر و غمزه های همجنس و ناهمجنس ها ...
گفتند : فقط دو تا عزیزم ... دوتا هر بار ...نمی شه همه رو ببری ...اوه اینجا رو سه ماه از انقضای کارتت می گذری ... واقعا" متاسفم حالا اصلا" نمی شه ...
مثل دیو شروع کرد به خنده می دیدم که جنون به سراغم اومده .دور شد رفت به طبقه پایین تا پیش همکارای جون جونیش به من بخنده و من اما این حق را دارم که کتاب را به اعتبار اسم و رسمم برای مدتی بردارم و گرفتمش ... جلد اول خانواده تیبو ... به پیشنهاد مدتها پیش برای خاطر کتاب ها ...
حالا با خودم می گم چرا 16 سالگی نخواندم نه نمی شه ادامه داد متاسفم دوست عزیز من برای این ها زیادی پیرم .من نمی توانم تحمل کنم این همه جوانی و شور و هیجان و جنگولک بازی را ... ولی می خوانم به خاطر سربازانی که بعد ها وارد جنگ خواهند شد حالا دوران کودکی کتاب را تند تند ورق می زنم تا زود ببرمش سر جایش بگذارم ... (ترجمه ابولحسن نجفی .خدا لعنتش کند که گند زده به بعضی سطر ها تعبیر ها و تعاریف ... اعضای خانواده تیبو بیرحمانه سقط شدند او پیش از من ناجوانمردانه به لغات تجاوز کرده و به خیالش من نمی فهمم .بگذریم که من ندیده بوس و بغل کاراکتر ها نیستم این تخفیفش اما انتظار نداشتم گند بزنه به کلمات. )
- هفته ها پیش استخوان های دوست داشتنی را خواندم .آلیس سبلد .
واقعا" ناپسند بود تمامش به مفهوم واقعی درک پلیدی و پلشتی و گذشت و فراموشی .بهتر بود اسمش را می گذاشت آلت قاتل دوست داشتنی .

+ نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 14:52 توسط قشقرق |

تمام شب تو فکر این بودم که آیا دوباره فرصتش رو بدست می آرم ؟آیا همه چیز بر می گرده به اولش ؟چقدر می تونم روی درس و کارم مطمئن باشم ؟
احساس نا خوشایندی بود ...مثل گیر کردن تو منجلاب ...نمی دونم چرا نیرویی نیست .انگار نا امیدی داره بر می گرده .چقدر تلاش کردم که آدم مثبتی باشم. خیلی وقت رویش گذاشتم ... موقع خواب نه عصبانی بودم نه ناراحت انگار توی شوک بودم ...واقعا" کم آوردم ...همه چیز توی درس خوندنم بود ... حالا از هر کدوم هیچی ندارم ... می دونستم ...
اگه اولش به فکر آخرش نیوفتی آخرش به فکر اولشی ...
+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 8:19 توسط قشقرق |

آدم به آدم می رسد ...وای بر ما اگر در حق کسی خطا کنیم !
صبح امروز من و الف خیلی ناشفاف بهتره بگم کدر و مات راجع به رفتن من حرف زدیم .جملاتی از قبیل احتیاج به مرخصی چند روزه دارم و او قبول نکرد نمی توند مخالفت کند یا اجازه اش رو ندهد من و او هرگز پای هیچ قرار دادی رو امضاء نکردیم و من به هیچ چیز متعهد نشدم .تنها از روی انسانیت و اصل صداقت و حلال بودن اینجا می آم .می تونم همین الان دیگه نیام قطعش کنم و او بمونه با یه دنیا رنگ و ریا .
فرصت نشد به نظریه اقتضایی اشاره کنم براش خوب توضیح بدهم که :کارکنان با انگیزه که نیازهای رشد و کمال دارند در مشاغل ساده احساس نارضایتی می کنند .
حدس می زنم جواب می دهد که نه کی گفته کار سهل و ساده است .تو تازه الفبای کارو یاد گرفتی هنوز خیلی چیزا رو نمی دونی و خب یه جاهایی هم خودت نخواستی بدونی درست می گم ؟
تنها یک جواب برای کسانی که تفکر غیر قابل انعطاف دارند کافی است :حق با شماست .
نمی دونم چرا کار پر مسوولیت را ربط می دهد به کار هوشمندانه . واقعا" نمی فهمد .من تمام این مدت در ترس بودم که برای این کار احمقانه دست به اشتباهی نزنم که موجب رنجش خاطر او را فراهم کنم چون او عکس نظریه پارکینسون مدتی است که دارد قرارداد بزرگ و مهمی می بنده که نون و آبدار، ولی نمی خواهد فضا و افرادش را افزایش بدهد یا مخارج بیشتری را متحمل .. . نمی خواستم مانع موفقیت او بشم یا آرامش خیال را از او سلب کنم .بابت انسانیتم در این انگیزه برای اتلاف وقت نازنینم و برای استرس های مداوم و فشار روحی تنها یک چیز را نصیبم کرد : من دارم کارمند جدید می آرم و خب او هم داره وقتشو می زاره درسته که شاید به نظر در این کار وارد نباشه اما سابقه خوبی در مرکز دارد شما وقتی اومدی صفر بودی من کلی انرژی کذاشتم برای شما تا راه بیافتین خب برای من هم سخته حقوق دو نفر رو بدهم و خب او هم رفت و آمد می کند( برسیم به اصل مطلب ) .بیا این هم 10 % کاهش حقوق .من نمی خواستم به اینجا برسیم برای شکستن حرمت بین ما کافی بود الف دست به انتخاب  بزنه او ترجیح داد که زود قضاوت کند همکار جدید به دنبال احیال منافع شخصی از قبول مسئولیت سر باز زد و الان مدتی می شه که نمی آد .اولین گلایه او نداشتن احترام کافی و درخور نبودن کار بود .با او موافقم هر کسی که زمانی در آسایش بوده نخواهد توانست مشاغل پر زحمت را بگذراند .
پدرم از موقعیت من اطلاع درستی ندارد می خواهم حالا که از طرف کسی دیگر وارد شدم خودم مشکلم را حل کنم و با این قضیه کنار بیایم .امیدوارم بتوانم قانون جاذبه را به خوبی درک کنم .جاذبه هر آنچه که ار آن می گریزی و یا می توانی بدست بیاوری .
این تجربه ارزشش را داشت ولی  تا همین جا کافی است ... نخواستم فرار کنم خواستم روبرو شوم .امروز با کمال وقاحت و البته با ضعف بر به یاد نداشتن دروغ خود و کم حافظگی مطلق گفت : خب الان من به همکار جدید حقوق نمی دهم او داره کارآموزی می آد و وضعیتش با شما فرق می کند ... شما از ماه اول حقوق گرفتی و من می دونی دارم چوب خوش قلبی ام رو می خورم نباید به نیروی خیلی جوون اتکاءمی کردم  شما اومدی حالاغ داری می ری ...
جالبه که از ماه دوم به بعد من ساز رفتن رو کوک کردم ... اون هم  می گفت من چند صد نفر متقاضی دارم و من می دونستم که نداره حتی یک نفر ... این همه مدت موندم زحمت هاش رو دوش من بود .اضافه کاری بی حقوق داشتم اما حالا واسه سه روز مرخصی حیاتی دبه کرده ... قدر منو نمی دونه خواهیم دید که چه کسی به جای من می اد ...
خداوند برای من ارزش قلبی و معنوی فرا تصوری دارد من در روزهای بحرانی و تنهایی دست هایم راعاجزانه به سمتش دراز کردم شاید خیلی اهل تلاش نباشم ولی به اندازه ایوب صبر دارم .می دانم که مزد راستی و پاکی را از او خواهم گرفت  از امتحانش سربلند بودم اما برای ثبت بعضی وقایع در اینجا و دیدن نتیجه معجزه آسایش  قول می دهم که روزی می رسدکوه به کوه نمی رسد ولی ....

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 17:19 توسط قشقرق |

متاسفانه تا پایان آذر ماه از بروز کردن مداوم این جا معذورم .هم به دلیل مشکلات کاری و هم تحصیلی .دلایل کاریم روشن است .وقتی مردم با ریا و دروغ و فریب قصد گرفتن لقمه حروم دارن ماها یه روز خوش نخواهیم داشت امیدوارم ایرانی ها صداقت را یاد بگیرند .به زودی بر می گردم حداقل بعد از آذر .
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 6:55 توسط قشقرق |

به نظر شما کسی که می آید بهم می گه تصادف کردم و دخترم رفته تو کما و هفت میلیون تومن خرجشو کردم !چه جوابی باید بهش داد چه می شه کرد واکنش درست چی می تونه باشه
گمونم بهتر باشه نپرسیم بعدش چی شد خوب شد با جراحات بالا خوب نشد با از دست دادن عضو .شایدم هیچ کدوم برگشته به زندگی یا برنگشته!

روزایی که سرحالم رو دوست دارم مث امروز .دیگه بچه شلخته, پیرزن رنجور ,گدای مستضعف و مردان نگران ,زنان درمانده خیابان
 ناراحتم نمی کردند.معلوم بود که از کیفم کوکه بابت چی ؟خب این انرژی لازمم بود با یه خبر خوب .جدیدا" بوهای خوبی از اینده می آد.

یه دختر جوون هرگز نباید به مرد متاءهل با اون نگاه های درنده اش به خوشگله بغل دستی بگه :شما از بس شلوغید همه شما رو می شناسن آقای "ش".
آقای "ش" با خنده چند تا حرف با مزه می زنه اما هیچی نصیبش نمی شه چون اقای "ش"مرد کثیف و خیانتکاری است و یادش نیست این دختر خوشگله از خود راضی را قبلا" کجا دیده .بهتون می گم توی مغازه اش .یه آرایشی قدیمی با تخفیف بالا به دختران اون جوری .خوب نگاهخ کنید گمونم "ش" تازه یادش اومده که این دختر داشت شکار می شد که نشد.
با این حال یه دخترآداب دان  هرگز نباید به فامیل متاهل خود در یک مکان عمومی ک/س لیسی بفرماید؛ شما که نمی خوای با ابلهی خودت دستش را رو کنی .


جناب رییس بانک مرد خوش قیافه ای است او هر دو دقیقه سرش را بالا می گیره و در دسترس ترین بانوی جوان را که راهی پاساژبزرگ کناری است نگاه می کنه .او این حق را داره که نگاه کنه و کمتر بانوی درخوری است که متقابلا" وجنات مرد مو طلایی را ور انداز نکرده باشد.این وسط بانک خصوصی و کارمند ای مرتب و ظواهر نظیف یک امتیاز شایسته برای مرد محسوب می شود,او در عمل یک امتیاز از زنان جلو تر است .خودش که این طور حس نمی کند این مشکل از جهت اوست و نالایقی اش را به هیچ مردی نسبت نمی دهم جناب رییس خیلی از این رهگذران بخصوص را از نزدیک می شناسد و حتی الامکان  گاهی نیز به مهره های پشت و کمر خود زیر شانه بند حرکتی می دهد و تقریبا" روزی 10 بار این نشست و برخاست بسته به درجات و پرستیژبانوی رهگذر تکرار می شود(کم تر یا زیادتر ).فکر می کنید رییس ما به مشتاقان در اشتباه خود لیاقت ابراز بدهد اگر زرنگی پیدا شد که متوجه خجالتش می شد حالا  این زحمات خوشایند را نداشت .با این حال جناب رییس بانک جوان خوش قیافه ای است.

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 7:24 توسط قشقرق |

گزارش فعالان حقوق بشر در ايران
بر اساس آخرين گزارشات دريافتي روزگذشته مسئولين جامعه بهائي ويلاشهر (اصفهان) به نامهاي ‌هوشمند طالبي و مهران زيني به همراه يكي ديگر از اعضاي اين جامعه با نام فرهاد فردوسيان به اتهام به خاك سپردن اموات در مكاني كه 15 سال است به خاك سپرده مي شدند، توسّط نيروهاي انتظامي - امنيتي بازداشت شده و بدون محاكمه در دادگاه به زندان شهر اصفهان منتقل گرديدند . وضعيت کنوني اين افراد نامعلوم است .
شايان ذکر است علاوه بر هفت رهبر جامعه بهايي به نامهاي جمال الدين خانجاني ، وحيد تيز فهم ، مهوش ثابت ، بهروز توکلي ، سعيد رضايي ، فريبا کمال آبادي ، سه بهايي ديگر نيز به نامهاي علي احمدي، چنگيز درخشانيان و خانم سيمين گرجي در قائمشهر در طي روزهاي اخير بازداشت گرديده اند.
نامه هم وطن ايرانی
با سلام ودرود برشماهم وطن وسرورگرامي مطلب زير رادر ايرنا مشاهده كردم كه (حميدرضا ترقي" روز دوشنبه در گفت و گو با خبرنگار سياسي ايرنا، با اشاره به دستگيري تعدادي از اعضاي گروهک ضاله بهائيت به اتهام دست داشتن در اقدام تروريستي انفجار شيراز و همکاري امنيتي با آمريکا در اين زمينه گفت: تا وقتي که بهائيان به مقابله با نظام برنخواسته بودند، مردم نيز با آنان همزيستي مسالمت آميز داشتند.
وي تاکيد کرد: ملت ايران از مسوولان امنيتي و قضايي، مي خواهد که با اين فرقه که عليه مردم و نظام به اقدامات امنيتي و تروريستي روي آورده اند، همانند ساير گروههاي ضد انقلاب همچون منافقين برخورد کند)
واما سوال من اين است كه : براستي كدام تهمت به بهائيان وارد نشده وكدام سند در مقابل اين تهمت ها ارائه شده است ؟
براي من جالب است كه از ابتداي انقلاب تا به حال(بدون اشاره به دفاع هر ساله اكثر دول عالم ونيز مجامع وسازمان هاي حقوق بشر از بهائيان ) فقط به اين بهانه كه امريكا از بهائيان دفاع مي كند بيش از دويست نفر بهائي را به اعدام محكوم كردند .
تهمت زدن كار ساده اي است مهم اثبات اتهام است هر چند روزي به منزل بهائيان هجوم مي برند كليه كتب وبرگه ها وحتي رايانه را باخود مي برند پس چه شد كه بعد از نزديك سي سال هيچ مدرك وسند به دست نيامد ،ايا وقت ان نشده رفتاري اسلامي داشته باشند ؟
ايا نبايد در عالم بعد پاسخ اين همه خون بي گناه را بدهند ؟چرا از عالم بعد هراسي ندارند و به جاي نفرت وتهمت زدن راه گفتمان را انتخاب نمي كنند ؟
چرا پاسخ ارسالي جامعه بهائي به اين اتهامات را هيچ روزنامه اي چاپ نمي كند ؟اگر لازم بود بفر مائيد تا پاسخ كامل اين تهمتها را براي درج دران روزنامه ارسال كنم
چه كسي جوابگوو چه كسي فرياد رس است ؟؟؟؟

یکشنبه مورخ7/11/1386 ساعت 9 شب زنگ در خانه ی آقای بهرامی از بهائیان آباده توسط دو نفر زده می شود.
بعد از2،3 دقیقه آن افراد در را با لگد می کوبند اما چون پشت در بسته شده بوده، ایشان موفق نمی شوند که به داخل خانه بیایند. ناگهان دو دختر چند نفر را که صورتشان را با چفیه پوشانده بودند روی پشت بام می بینند و اعتراض می کنند که در جواب اعتراض با سلام ودرود بر شما هم وطن گرامي ومحترم

چفیه پوشان می گویند:" برید تو! خفه شین!"
دخترها ناگهان می بینند که دیوار بسیار بلند خانه فرو می ریزد و لودری در حال تخریب آن است. همزمان10، 15 نفر با اسلحه وارد منزل می شوند. دخترها که وحشت زده شده بودند، فریاد زنان و گریان به سمت در خروجی خانه فرار می کنند..
ماموران مسلح حدود ساعت 9:45، بعد از تخریب دیوار خانه و بازرسی خانه و گشتن تمامی کمدهای خانه، سریع محل را ترک می کنند
فردای این اتفاق، نامه ای در منزل آقای بهرامی انداخته می شود که مضمون آن چنین است:
بهرامی بهایی، عاشقان امام حسین، میخواهند وجود تو را از آباده پاک کنند، تا دو هفته برای تخلیه ی منزل فرصت داری در غیر این صورت خانه ات با خاک یکسان خواهد شد،
واين در حالي است كه در اكثر شهرهاي ايران تعدادي از بهائيان باز داشت شده ،جوانان بهائي از تحصيل در دانشگاه محروم مي شوند و گلستانها(محل خاكسپاري بهائيان ) شهرهاي يزد ونجف اباد ويران وحتي درختان سبز را از ريشه كشيده مي شود .

خبر ديگر اينكه :ويلاشهر شهركی است كوچك در 30 كيلومتری غرب اصفهان و در كنار شهر قديمی نجف آباد. در منطقه ی ويلاشهر و نجف آباد در حدود 300 خانواده ی بهائی زندگی می كنند. بعد از انقلاب اسلامی، از طرف ارگان های دولتی، زمينی كه بهائيان منطقه ساليان دراز اموات خود را در آنجا دفن می‌كردند و متعلّق به جامعه ی‌ بهائی‌بود، به زور غصب شد و قبرها را خراب كردند و اجساد را با لدر از زير خاك درآورده و به نقطه ی ‌نامعلومی بردند. جامعه ی بهائی برای ساليان دراز مجبور گرديد كه اموات خود را در مكانی بسيار دورتر به خاك بسپارد. در حدود 14 سال پيش در نتيجه ی درخواست های زياد از طرف اين جامعه، از طرف دولت زمينی به جامعه ی بهائی اين منطقه واگذار گرديد و تا سال 1386 بيشتر از 100 نفر در اين مكان به خاك سپرده شده بودند، اما مجدّداً در سال 1386 اين مكان، شبانه و بوسيله ی مأموران دولتی و با ماشين های سنگين به كلّی تخريب گرديد. (فيلم های مستند تخريب اين مكان موجود است) به هر حال، از طرف اداره ی ‌اطّلاعات به جامعه ی‌ بهائی شفاهاً – و نه كتباً كه سندی از خود بر جای گذارند - گفته شد كه ديگر حق ندارد در اين مكان كسی را به خاك بسپارد و عجيب تر اينكه زمينی هم معين نگرديد تا بهائيان منطقه اموات خود را در آنجا به خاك بسپارند. به ناچار در دو سه ماه گذشته كسانی كه وفات نموده اند در همين مكان دفن گرديدند. بعد از همه ی ‌اين "عدالت پروری" ها كه در يكی دو سال گذشته شدّت هم يافته است،
در روز شنبه 4 خرداد ماه 1387 دو نفر از مسئولين جامعه ی بهائی ويلاشهر به نام های‌هوشمند طالبی و مهران زينی به همراه يكی ديگر از اعضای اين جامعه با نام فرهاد فردوسيان به جرم به خاك سپردن اموات در مكانی كه 15 سال است به خاك سپرده می شدند، توسّط پليس اطّلاعات بازداشت شده و بدون محاكمه در دادگاه به زندان شهر اصفهان منتقل گرديده و وضعيت شان هم اكنون نامعلوم است.

در عوض رسانه هاي ايران راحت وازادند تا هر تهمتي را به جامعه بهائي بزنند وبنويسند كه بهائيان دست نشانده انگليس وجاسوس اسرائيل هستند و.....ودر مقابل سايتهاي بهائي كه به اين تهمت ها پاسخ مي دهند به سرعت فيلتر مي شوند تا رسانه ها راحت بتوانند در دادگاه يك جانبه خويش پيروزي خود را جشن بگيرند !!!!

براستي ايا اين مطالب اخبار ايران نيستند كه اكثر ايرانيان از ان بي خبرند ؟



همانگونه كه شما مطلع هستيد پس از جريان انفجار شيراز وشهادت جمعي از هم وطنان شيرازي بر اثر اين انفجار بسيار مشكوك ، بي هيچ دليل ومدركي قانوني برخورد بسيار تندي عليه جامعه بهائي اغاز شده وهنوز نيز در جريان است.
دستگيريها وزندان كردن نفوس بهائي موضوع تازه اي نيست واز ابتداي انقلاب اسلامي تا به امروز ادامه داشته است ودر همه اين باز داشتها فقط اتهام مطرح بوده وحتي يك بار نيز سند ومدركي ارائه نشده از باز داشت واعدام هاي سالهاي اول انقلاب يك موضع مشترك بوده وان نيز تهمت كاملا بي اساس جاسوسي بوده است.
جالب اينجاست كه در قبال اين اعدام ها هيچ سندي به جامعه بين المللي ارائه نگرديده است، بالاخره پس ازچند سال وبعد ازاينكه كمي از ابر سياه سوتفاهمات بر طرف گرديد از تعداد باز داشتها كاسته شد ولي هرگز متوقف نگرديد اما در اين چند هفته اخير ناگهان سياست تغيير كرده به بهانه هاي ديگر به دستگيري نفوس بهائي اقدام شده است اگر براي اين دستگيريها سند ومدركي در دست است چرا ارائه نمي دهند ؟
قبل از انقلاب بهائيان به بي بند وباري واسلام ستيزي متهم مي شدند وپس از انقلاب به جاسوسي و....هم اكنون نيز به بمب گذاري براستي كدام تهمت است كه به بهائيان وارد نشده وكدام سند در مقابل اين تهمتها ارائه شده است ؟
آيا اين حق من بهائي ايراني نيست كه بدانم دليل اين حركات چيست ؟اگر مدرك ودليلي است آيا نبايد ارائه گردد تا من وديگر ايرانيان بدانند دليل اين بي عدالتي هاچيست ؟
براستي اگر به بهانه اي وبدون مدرك قانوني خون دويست نفر از بهائيان را به نا حق ريختند آيا در عالم بعد در قبال اين خونها نبايد پاسخگو باشند ؟
اگرمسئولين محترم اين مرز وبوم ادعاي دفاع از مظلومان را دارند نبايد دفاعي قانوني از مظلوميت بيش از دويست نفر از بهائيان اعدام شده ونيز مظلوميت خانواده هاي ايشان را به عهده بگيرند ؟وبه گونه اي مانع تكرار اين بي عدالتي ها در يك كشور اسلامي بشوند .
در كجاي تاريخ مملواز رحمت ديانت مقدس اسلام اين نمونه ظلم وبي عدالتي وازهمه بدتر بي توجهي مسئولين نسبت به اين بي عدالتي ها سابقه داشته است ؟
جاي تاسف است در كشوري كه ادعاي حكومت حضرت علي (ع)را دارد جامعه بهائي ايران بي هيچ سند ومدركي بيشترين ظلم وبي عدالتي را تحمل كرده ومي كند وجالبتر اينكه جامعه بهائي به جاي مقابله تنها به تظلم روي اورده ومي اورد ولي هيچ مسئولي پاسخي نمي دهد ودر اين نامه نگاري ها كاملا بي تفاوت پاسخ ميدهند: اين موضوع به ما ارتباطي ندارد !!! ومراجعي كه ارتباط مستقيم با اين موضوع دارند كوچكترين پاسخ واعتنائي نمي كنند براستي در اين كشور چه كسي فرياد رس است ؟
شخص من از تحصيل وكاردل خواه در كشورم محروم شده ام به باز داشت اطلاعات ودوران سخت زندان محكوم شده ام شاهد مصادره اموال وشهادت عزيز انم بوده ام با چشم خود شاهد تخريب گلستانهاي (محل خاكسپاري بهائيان )اكثر شهرهاي كشورم بوده ام ولي فقط مسئولين اين جمله را گفته اند كه :بهائيان مظلوم نمائي ميكنند!!!! اگر اين وسعت بي عدالتي مظلوم نمائي است پس سياهي ظلم كدام است ؟
در پايان لازم است ذكر شود كه حتماً می دانيد و يا خوب است بدانيد كه جامعه ی بهائيان ايران بزرگترين اقليّت دينی در ايران است امّا هيچگاه از حقوق مدنی و شهروندی رسمی برخوردار نبوده است. و علی رغم اينكه بهائيان ابداً در درگيری ها و مسائل سياسی داخل نشده و نهايت احترام را هم نه تنها به مقدّسات اسلامی بلكه نسبت به ساير اديان دارند، اما بعد از انقلاب اسلامی بيش از 200 نفر از اعضای اين جامعه فقط به خاطر اعتقادشان تيرباران و حلق اويز گشتند؛ بسياری ساليان دراز در زندان ها به سر برده و می برند؛ هيچ كدام از جوانانش حق ورود به دانشگاه و داشتن تحصيلات عالی را ندارند؛ اطقال، جوانان و نوجوانانش در مدارس با تحقير و آزار و بعضاً ضرب و شتم روبرو هستند؛ همه ی اعضايش از حق استخدام در مشاغل دولتی و يا داشتن بعضی مشاغل آزاد ممنوع هستند؛ تمامی اماكن مقدّسه شان ظالمانه تخريب و زمين هايش به زور غصب گرديد؛ اموال و دارائی های بی شماری از اين جامعه و اعضايش به حكم شرع، غارت شد و ... آری با وجود همه ی اين ستم ها و مظالمی كه بعضاً در هيچ كجای اين كره ی خاكی نمونه ندارد، اما جامعه ی ‌بهائيان ايران در درجه ی‌ اوّل يك هدف و يك آرمان متعالی دارد و تا پای جان در راهش ايستاده است و آن اينكه با تمام توان و نيرو مصمّم است كه برای احيای ايران، بدون تمايلات سياسی، در كنار ديگر هم وطنان عزيز روشن ضمير، آنچه را كه می تواند انجام دهد تا ايران ، زنده شود؛ تا ايران ، آباد گردد؛ تا ايران روشن شود و عميقاً به اين مطلب اعتقاد دارد كه "نشر افكار عاليه، قوّه ی محرّكه در شريان امكان، بلكه جان ِ جهان است"
متاسفانه مسئولين نظام اسلامي ايران نسبت به جامعه بهائي با سوتفاهم واحتياط نظر داشته وهر گز حاضر نشده است به طور رو در رو و به عنوان شهروند به صحبت دوستانه وتبادل نظر بپردازد بلكه هميشه اين ارتباط را به عنوان حاكم ومحكوم مي بينند آيا زمان اين سو تفاهمات ونفرتها پايان نيافته است ؟
براستي چرا دولتمردان ايران به جاي تهمت زدن بي مدرك ، حاضر نمي شوند از اين پتانسيل موجود در جامعه بهائي در راه آباداني وعزت كشور عزيز مان ايران استفاده ببرند ؟
حرف من وبلاگ نویس در برابر این حرفها:
متاسفانه از آنجایی که شنیدن چنین اخباری جدید یا قدیم چه فرقی دارند باید رواج داده بشود و ذهن خوانندگان عزیز روشن شود من با وجود احترام زیادی که به تمامی اقلیت ها و ادیان می گذارم مثل هر ایرانی وطن پرست و آگاه لزومی در پشت گوش انداختن چنین مفتضحاتی نمی بینم و به جهت مسایل امنیتی برای نوسندگان و منشر کنندگان اصلی این اخبار قادر به ذکر منبع نیستم و از این بابت باید بنده را عفو کنید به هر حال من مسلمان هستم و دین خود را با همه تعلیمات اجباری اش  نفهمیده ام ولی تا جایی که یاد دارم در هیچ جای قرآن چنین عملی تعریف نشده . جامعه بهاییان قبل از دین انسانند ایرانی اند و در این کشور زندگی کرده اند و این خاک ملک پدری دولت هم نیست که به  اموات اهانت می کند این کفر مسلم است و من گرچه مرداد 87 این خبر پخش شده ولی من فکر می کنم باز این ننگی دیگر است بر پایمال شدن حقوق انسانی در درجه اول .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 11:53 توسط قشقرق |

نشستیم که همایش چهره ها رو ببینیم کی ماندگاری پیدا می کند؟ چی هست اصلا" .پدر جان دنبال پروفسورت می گرده .یه کمی داره حال می کنه با خودش و از افتخار و این چیز ها می گه ما  را در بحر  فامیل های دکتر مان غرق می کنه یه جورایی از بعضی ها انتظار می ره از چنین درجه ای فراتر برن . .خلاصه دقایقی گذشت که بر گور گفتن جد و آباد مملکت شروع شد از اون شهید خواندن و عر زدشون .بعد  نقل مجلس هم آ*خوندی را به تصویر کشیدن و دوچندان .من نمی دونم این ها هر جا باید دخیل باشن پدر سوخته ها ؟ و بعد به جستجوی رییس جمهور نه چندان عاقلمان سخن راندن . خب درست می گویند چه طور است که عالی ترین مقام کشور نباید  درچنین مکان فاخری حاضر باشد؟! چه جوری است که  واسه چهار تا جوون که دو کیلو وزنه می زنن گلویش رو جر می ده  اما در یک مکان علمی حاضر نیست .بی لیاقت و کم سواد است قبول . تحویلش نمی گیرن ... حسابش نمی کنن درست !
پس من دارم چی می گم ؟!!
رییس تلویزیون اظهار فضل می کنه گریز می زنه به نو آوری شکوفایی ر*هبر  و لنگ زدن  و چند بار هم شهد به مردم تعارف کرد و پای بچه های حوزوی را وسط کشید آیه گفت و یه ستاد هم اول نخبه ها اضافه کرد که یعنی آره .پر چونگی و پر حرفی از بزرگترین اشتباهات یک سخنور است که حرف های اتو کشیده و جهت دارش را  مث پتک می کوبه تو کله پروفسور های دنیا دیده."کم گوی و گزیده گوی چون در "
خلاصه این چند سال رفتن سراغ پیر مردهایی که سیاسی کاری نداشته باشن . کور که نیستم می بینم.
از طرفی این عیب نیست که به سیاست توجهی ندارند .
نوازشگر ر*هبر معظم همچنان عر می زند و دهن ر*هبر دانشگاه تهران هم سرویس شد بس که به این جنابان لبخند می زد . از شب مناظره اش با دکترمحمد ستاری فر چنان متنفر شده ام ازش که چیزی جز گور به گور شدنش نمی خوام. اون شب ستاری فر ارقام نشون می داد و اثبات کلام می کرد منطقی گوش می کرد لپ هاش از خشم قر مز می شد اما انقدر حجب و حیا داشت که سکوت
کند عوضش رهبر اونجاشو نشون میداد و  یکی می گفت ده تا می خورد و ابلهانه داد می زد و نمایش شعبان بی مخ راه می داخت . یادی از برهنه مرد مجلس پیشین کردند و فرهنگ اش را  رواج دادند  حداد عادل بسی کین لیسی می کرد ما هم کم حوصله بودیم چرا که یاد مرگ  مرد نواشگر ر*هبر معظم قیصر امین پور چنان ناراحتمان کرد که نگو . واقعا" چرا؟ ارزشش را دارد که مردم این قدر با کنایه ازش بگن . در وصف پادشاه روحانی سرود او هم گفت بسیار خوشمان آمد.و بدین گونه شاعری بی در و پیکر صاحب جاه و مقام شد. ازش متفرم.
راستی حداد جان آرزوی یه لب شیرین از قیصر جان مرحوم داشت که اون به گور برد ایشاءالله اون دنیا جهنم همه چی بهم بدن و بگیرن و بکنن و جبران این دنیا شود. ضمن این که خانوم قیصر رو مورد توجه قرار دادو ما همگی خندیدم که امشب شوهر می کند,چه بسا همین حداد در نظرش دارد.
گندترین آدم ها رو ماندگار کردند البته اساتید جاشون محفوظ است و احترام ما بجاست.
خلاصه همه تعلیم دیده بودن چی بگن . خب  نتیجه همه این تفکرات جهت دار چه  عاقبتی برای ما دارد؟ آیا ما نباید روزی این ناقص العقل ها رو منزوی کنیم؟ چرا اجازه چنین بزرگ منشی و میدان داری بهشون می دیم ؟
ببینید دوستان فرهیخته و فهمیده من !
دنیا با بسیاری از بحران ها رو بروست هم اینک دغدغه روسای جمهور جهان فقر بیماری و گرم شدن زمین و ازدیاد جمعیت و ... است قبول کنید که ما به حال خودمان واگذاشته شده ایم  ,خیال می کنید درگیری های دولت های چریکی و جنگ عراق ,افغانستان و پاکستان؛ دیکتاتوری کره شمالی و نادیده گرفتن حقوق زن در عربستان و خلاصه همه این بحث ها  دغدغه چه کسانی است .ما ناراضی ما سرخورده ,اما یادمان باشد که تجربه ملل مختلف وجود دارد می توانیم هم چون عراق بجنگیم یا  چون کره شمالی بحران زده شویم .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 15:47 توسط قشقرق |


اون موقع ها جام جم یه نشریه کلیک داشت که در دعا و ثنای رایانه گونه بودن می نوشت ما آنرا به کرات تهیه کرده و می خواندیم تا بر علوم روز مره فایق آییم. من بعد قفسه های کتاب مملو از این رایگان نشریه چشم اندازی داشت که اغلب فکر می کردند ما حاجی کاغذی هستیم اما نبودیم واقعا"!!!
پس از طی مراحل بلوغ چند مجله های کلاس دست به کالبد شکافی  کامپیوتر زدند اینان با قیمت خدا  به فروش رسیده و ساعات مشخصی از روز کله را چفت می کردند . مثل این پدر بیامرز شبکه (همین جا برای جلوگیری از پیگرد قانونی اعلام می دارم  نام مذکور به ماهنامه وزینی تعلق دارد که بار علمی اش نیز بس زیاد )یا دنیای رایانه و وب ... خلاصه بعد از ورود به دانشگاه گویا بهتر نشده بدتر شدیم امر کردیم همه را کیسه بزنند ببرند زیر پل رها کنند . ما اصولا فرهنگ زیستی مان پایین است.
اما همین پیش پای شما  فن سیستم چنان صدایی داد که مرگ را به چشم دیدیم.اشهد نخوانده زنگ زدیم به سیستم چی : -فلانی دستم به دامنت؟از دست رفت زندگی ام آتش گرفت دودمان سوخت رفت هوا.
-بنال بینم چه مرگته؟
ما دستپاچه از رسیدن کمکگفتیم : این فن خیلی نعره می زنه و سی پی یو هم چراغش قرمز است و دارد به من چشمک می زند گویا  خاطرمان را می خواهد .
-عزیز من  سی پی یو چراغ نداره که شما کجا رو می گی ؟
- لامصب همچین گفت کجا رو خب اونجارو! خونسرد اصرار کردم بر ماوقع .
آنی به صورت گه خوری معذرت خواستم نه جان منظور کیس بود من هول شده بودم ؛فشارم افتاد ،رنگم پرید ؛ گفت که نگران نباش .
-یعنی نمی سوزه من نگران هستم این حیاتی است.
-پس کیس رو بیار نگاه بندازم اما چیزی نیست.
-نمی تونم  اداری است این لامصب رو هر جا ببرم پا های سفته و چک من رو می دن هوا و برو تا ته.
بسی اندیشیدکه بی خود نگرانی ویروس تو را که نه کامپیوترت را گرفته
( بیچاره تا کید و توضیح  به خیالش نمی دانم ویروس چه غلط بیجایی است )خلاصه فن را سالم می دانست و باید کمی روغن بمالی.منظورم روغن معمولی نبود.!!!
- بلد نیستم کجایش روغن می خواهد
-درونش
(بی حیایی هستن این مردم)بیا این جا خودم یادت می دهم.(مادر سوخته)
کلهم الان 20 روزی هست که می خوام برم یه چیز مجانی یاد بگیرم ولی حالش نیست .ما عادت کردیم پول بدیم اگه می گفت پولی است همین فرداییش راهی بودیم ها . چه کنم فرهنگم بالاست (((((((((((( 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 15:43 توسط قشقرق |

در صورتی که بخوام همه برنامه های کند ذهنای صدا و سیما رو که مخاطبان اجباری خودش را داره و مرکب از هر قشر به هم پوسته جامعه است جمیعا" بر این نظر هستیم که دار و دمبک های ماهواره صد البته قابل تحمل تر است. تنها تمجید و تشکر من از مدیران شبکه چهار بابت برنامه های علمی فوق العاده جذابی است که تهیه می کنند مدتی پرتو و پنگان و آسمان شب و فرجه وچهارسوی علم را می دیدم و یه سری تله تاتر های انگلیسی و جذاب و الیزابتی که چنان فضای  احمقانه اش به دل می نشست که نگو .بعد از این که کله مبارک سوت می کشید و استحکام سلول های بینوا را در مغز حس می کردیم یه تفکر کمبود اعتماد به نفس در دل بینوایمان حس می نمودیم شدید.  برنامه اخیر 4 سوی علم راجع به خلاقانه و هوشمندانه ترین تلاش های بشری برای خلق عالی ترین مهندسی پل سازی بین سواحل دانمارک و سؤيد بود به نام گذر گاه اورسیونکه در سال 2000 افتتاح شد با بودجه خیره کننده 3 میلیارد دلار که هزینه های جانبی آن تمامی ندارد.اما چرا دچار احساسات نشویم و این عمل تحسین کننده را با حسرت نگاه نکنیم . همکاری بهترین های جهان شرکت ها سازمان های چند ملیتی و افرادی که ده ها کشور یک فکر زیبا را خلق می کنند و آنوقت ما از داشتن اطلاعات به روز علمی دست کم در این سه سال اخیر محروم می شویم .جای تاسف بسیار .
این بزرگترین پل گذرگاهی جهان از هر جهت ارزشمند ترین دست آورد انسانی است .من نمی توانم هضم کنم چرا ما باید هم اکنون در  شگفتی همکاری جهان علمی باشیم ؛من بار این تعجب و شگفتی گزاف را در عمل نمی بینم که زیبا ترین هدف ساخت آن بود آنرا همچون بچه ای ابلهه در این همه تعامل و سازش می نگرم و می اندیشم به چرایی اش؟!
قدری هم که سبک سنگین می کنم می شود جواب رایافت درپس کوچه های سیاست لعنتی.
حالا  یعنی امروز یعنی فدا یعنی 5 سال آینده که آهنگ هجرت و اتحاد و اجماع جامعه علمی بر ترک کشور است و نوای باز می گردیم اگر خدا بخواهد ,گرنه ما که نمی خواهیم ؛مردم هم که چندان پیگیرش نیستند؛ لیاقت تو سری خوردن دارند , بر آیند اش اسم و رسم ماست  که لذت و افتخارش مال شما ونتیجه اش نوش جان ممالک بیگانه . فوقش اصغر می شود دیویدو احمد ,جک .
دست و دلمان هم که ایران است ذره ای ناسونالیست اگر باقی بودکه فبها.
به هر صورت ما هرجا باشیم ایرانی ایم .

این باریکه  وطن خواهی را کجا می خرند؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 15:41 توسط قشقرق |

این رو به صورت کپی ونه لینک گذاشتم اینجا و نخواهم گفت خدا عادل است و چوبش صدا ندارد   . این که چه خوک صفتنانی وجود دارند و ما ساکتیم تا اتفاق بیافتد . این  داغ بزرگ بر پیشانی قاضی دادگاه و ننگ دامن مادر بازجویانی است که فرزندشان حرام زاده به دنیا آمده و در نتیجه حرامی و کثیفی و نجسی آن ها شک نیست  را شنیده بودم اما چنین نخوانده بودم .
زهرای عزیز در بهشت است اما رو حش آرام نمی گیرد مگر قاتلین  به مجازات برسند.اما سوال این است که چرا حرامی ها او را کشتند سبب مرگ چیست . فکر کنید  زهرا گریه می کرد و در سلول را باز کردند و رفتند داخل با توم را بالای سرش بردند و گفتند خفه شو ...خفه شو ...
بعد چند ضربه و مرد. تصور این وحشتناک است که بعد از چنین اتفاقی حمایت شوند.بیشتر این جایش سوز دارد.اما چرا مردان حرام زاده بی پدر بازجوی زن ندارند . مرحبا به همدانی ها مرحبا . انتظار دارم یک همدانی  علت این موضوع را برایم شرح بدهد . با تشکر از از اردوان نوشت به خاطر این لینک.
عذر خواهی می کنم به خاطر ستاره ها ی متن و اقعا" شرمنده ام.

زهرا بن*ی یعقو*ب یکی ار همون فریاد های در گلو خفه شده است. از آن داد هایی که مصلحت جلوی همه را گرفته. کسی که مرگش درد نامه خانواده اش است و برای همه انگار تکرار مکررات. پوست ها کلفت می شود. نامه ای که بیشتر به دردنامه و زجر نامه می خورد تا نامه از خانواده این پزشک* به دار خودکشیده شده، منتشر شد.

به نام خدا

مردم آگاه ايران، بويژه فع*الان حقو*ق بش*ر

بيش از يکسال از مرگ مشکوک فرزند دلبندمان دکتر زهرا ب*نی يع*قوب در بازداشتگاه امر به معر*وف و نهی از منکر همدان می‌گذرد. در اين مدت تلاش فراوانی از سوی ما ، وکلای مدافع پرونده ، فعالا*ن حقو*ق بشر و حقو*ق زنان و روزنامه‌نگار*ان مستقل برای کشف حقيقت صورت گرفته اما متاسفانه تاکنون پرونده به نقطه روشنی نرسيده است و متهمان همچنان آزاد هستند و مجازاتی برای آنها در نظر گرفته نشده است. هيچ کس پاسخ مشخصی به ما نمی‌دهد. به همين دليل با مروری بر پرونده دخترمان از شما ياری می‌خواهيم و جمله تامل برانگيز يک هزار دانشجوی* پزشکی را که چند روز قبل با ارسال توماری برای رييس قوه قضائيه نسبت به چگونگی روند رسيدگی به اين پرونده اعتراض کردند، ياد آوری می‌کنيم :”اين اتفاق می‌توانست و می‌تواند برای هرکدام از فرزندان ايران زمين روی دهد.”

فرزند ما، دکتر زهر*ا بنی* يع*قوب دانش آموخته دبيرستان تيزهوشان، نفر ۲۳ آزمون سراسری دانشگاهها و فارغ التحصيل دانشگاه علوم پزشکی تهران از حدود هشت ماه قبل از مرگش ، در مناطق محرم همدان و کردستان در حال طبابت بود. او به خاطر پدرش که زندانی سياسی رژ*يم شا*ه بود، از طرح خدمت اجباری پزشکان معافيت داشت و حضورش در اين مناطق محروم کاملا داوطلبانه بود.

زهرای ۲۷ ساله ما، روز جمعه ۲۰ مهرماه ۸۶ ساعت ۱۰ صبح در پارکی در شهر همدان به همراه نامزدش توسط مامو*ران ستاد* امر به معروف دستگير شد. مسوولان اين ستاد بيش از ۲۴ ساعت ما را در جريان بازداشت دخترمان قرار ندادند. چرا که بازداشت او را از اختيارات قانونی خود می‌دانستند.

ساعت ۱۱ صبح روز شنبه سرهنگ «ق» با لحنی توهين آميز با ما تماس گرفت و ضمن بيان اجمالی ماجرای بازداشت ، به پدر زهرا گفت که فردا به همدان بياييد. پدر می‌پرسد: «چرا فردا؟ من می‌توانم امشب خود را به همدان برسانم». او با اصرار زياد از سرهنگ «ق» می‌خواهد که با دخترش صحبت کند که اجازه نمی‌دهد.

به گفته قاضی، روز دوم بازداشت، زهرا که از تماس ستاد با خانواده‌اش بی خبر است، دائم خواهش می‌کند که اجازه دهند يک تلفن کوتاه به خانواده‌اش بزند تا برای آزادی‌اش به همدان بيايند. (از صحبت‌های قاضی در روز دوم)

سرانجام حدود ساعت پنج بعد از ظهر و با دستور قاضی اجازه صادر می‌شود که زهرا با ما تماس بگيرد. پدر و مادر در راه هستند و نمی‌تواند با آنها تماس بگيرد. به برادرش، رحيم، تلفن می‌زند و با توجه به اشکال در خط موبايل در منطقه‌ای ‌که برادر حضور داشت، تماس تلفنی به بيش ازچند کلمه نمی‌رسد. پس با محل کار خود تماس می‌گيرد و تقاضای دو روز مرخصی می‌کند تا بيمارانش با درهای بسته درمانگاه مواجه نشوند.

تلاش برادر برای تماس دوباره نهايتا به اين ختم می‌شود که برای صحبت با خواهرش بايد تا ساعت ۹ شب صبر کند.

ساعت حدود هشت و نيم شب بود. موبايل برادر زنگ می‌خورد که پيش شماره همدان را می‌بيند. اين بار تماس چند دقيقه طول می‌کشد. برادر در گفت و گو با زهرا احساس می‌کند وضعيت روحی زهرا در شرايط خوبی است. او در جواب اين سوال برادر که می‌پرسد تو را اذيت نکرده‌اند ، می‌شنود «نه» و بلافاصله می‌گويد: «کسی بالای سرم ايستاده است.»

برادر به زهرا اطمينان می‌دهد که پدر با پول نقد و سند در راه همدان است و حدود يک ساعت ديگر به آنجا می‌رسد. تماس تلفنی با «خداحافظ آبجی جان» و «خداحافظ داداش» به پايان می‌رسد.

بعد از اين تماس دقيقا چه اتفاقی افتاده، معلوم نيست. و غير از اعضای ستاد امر به معروف، فقط خدا می‌داند. پدر و مادر زهرا ساعت ۱۰ شب به همدان می‌رسند. در جلوی بازداشتگاه با عجيب ترين توهين‌ها مواجه می‌شوند. يکی از اعضای ستاد به پدر زهرا می‌گويد از نظرما دختر تو صلاحيت پزشک بودن در اين مملکت را ندارد. اين فرد يک هفته پس از خاکسپاری زهرای عزيزمان ، با خانواده عزادار ما تماس گرفت و با انواع تهديدها از ما خواست که پرونده را پيگيری نکنيم. (اسم اين فرد حتی در بين متهمين وجود ندارد. ما از او به اين دليل نيز که خانواده ما را تهديد کرده ، شکايت کرده‌ايم اما دريغ از يک احضار و بازجويی کوچک که در باره اش صورت گرفته باشد.)

پدر زهرا هنوز از ياد نبرده است که سرهنگ «ق» ر*ييس ستاد امر* به معورف همدان چند ساعت پس از وقوع اين فاجعه با خنده با او روبرو شد و گفت: «برای پيگيری وضع دخترت به آگاهی برو، نه! برو دادسرا، نه! بهتر است بروی پزشک قانونی.» ر*ييس ستادامر* به معروف به خاطر مرگ تلخی که در حوزه تحت نظارتش اتفاق افتاده بود، کمترين نگرانی، اضطراب و يا ناراحتی نداشت.

اورژانس منطقه، پس از معاينه جسد* زهرا در ساعت نه و نيم شب، عنوان می‌کند که او قبل از ساعت هشت شب فوت کرده است. ما بارها و در جريان بازپرسی به اين گزارش دروغ اعتراض کرديم. اگر او ساعت هشت شب فوت کرده چگونه می‌توانسته در ساعت هشت و نيم شب با برادرش صحبت کرده باشد. آنها از ما پرسيدند که چه مدرکی برای اثبات اين ادعای خود داريد؟ ما در پاسخ گفته‌ايم غير از شش نفری که در کنار برادر زهرا شاهد مکالمه بودند ، می‌توانيد پرينت مکالمه‌های تلفن همراه برادرش را بگيريد تا معلوم شود کی و از کجا با او تماس گرفته شده است. اما چهار ماه طول کشيد تا اين پرينت را دراختيار ما بگذارند. (چرا چهار ماه؟ کسی به اين سوال ما نيز جواب نداده است.) در اين پرينت نه تنها خبری از مکالمه ساعت هشت و نيم شب زهرا با برادرش نيست ، بلکه ساعت تماس‌ها هم به هم ريخته و نامرتب است. به عنوان مثال تماس ساعت ۵ بعد از ظهر پس از تماس ساعت ۶ ثبت شده است. از نظر ما اين دستکاری در اسنادی است که می‌توانست به حقيقت ماجرا کمک کند.

پس از انتقال جسد* زهرا به پزشکی قانونی، آنها ساعت مرگ را ۹ صبح روز شنبه اعلام می‌کنند. در حاليکه ساعت ۵ بعد از ظهر و هشت و نيم شب با برادرش صحبت کرده و حدود ساعت ۵ بعد از ظهر همان روز هم يک قاضی او را ديده و با او صحبت کرده است. بر اساس گزارش پزشک قانونی دو کبودی روی پاهای زهرا مشاهده شده است. کبودی روی ساق پای چپ و کبودی روی ران پای راست. اما به علل احتمالی اين کبودی‌ها اشاره‌ای ‌نشده است. آنها ادعا می‌کنند زهرا خودش را در اتاقی که زندانی بوده با پارچه‌های تبليغاتی حلق‌آويز کرده است. اما توجه نمی‌کنند آيا کسی می‌تواند در فاصله يک و نيم متری اتاق رئيس بازداشتگاه در حالی که در اتاق بسته است، خود را از چارچوب همان در بسته حلق‌آويز کند و هيچ صدايی هم از او شنيده نشود؟ به نظر ما دست اندر کاران پرونده به تناقض‌های ديگری هم که در اين پرونده وجود دارد ، توجه نمی‌کنند. عجيب تر آنکه پزشکی قانونی به خونی که از بينی و گوش زهرا بيرون آمده ، هم توجهی نکردند و در هيچ کدام از گزارش‌هايشان به آن اشاره نکرده‌اند.

دو - سه روز پس از مرگ دلخراش فرزندمان، يکی از معاونان استانداری همدان با پدر زهرا ديدار کرد و به او گفت: «ديروز در شورای تامين استان حرف از شما بود که جزو ز*ندانيان سيا*سی زمان شا*ه هستيد و زحمت‌های زيادی برای پيروزی انقلاب کشيده‌ايد. ما مشکلات زيادی داريم. دانشجويان پزشکی به خاطر اين حادثه هم اکنون در اعتصاب هستند. راديوهای خارجی در اين باره در حال سمپاشی هستند، انتخابات مجلس هم نزديک است. خواهش ما از شما اين است که حتی به اقوام خودتان هم نگوييد که فرزندتان در ستاد* امر* به معروف فوت کرده است. مثلا بگوييد تصادف کرده و يا دچار ايست قلبی شده است.»

اين فقط نمونه‌ای ‌کوچک از برخورد يکی از مسوولانی است که به جای دادخواهی از خون به نا حق ريخته شده زهرا ما را توصيه به دروغ گفتن در باره مرگ دخترمان کرده است.از اين مسوولين می‌پرسيم که آيا هرگز در باره برخورد امام علی (ع) با مديران خلافکار خود چيزی نخوانده و يا نشنيده‌اند ؟.آيا از ياد برده‌اند که امام علی به خاطر ظلمی که بر زن يهودی توسط کارگزارانش رفته بود ،خون گريست؟

در زمانی که پيکر پاک فرزند عزيزمان را دفن می‌کرديم، از بينی و گوش او خون جاری بود که هم ما و هم حاضران را منقلب کرد. ما با چند پزشک متخصص تماس گرفتيم که همگی گفته‌اند کسی که حلق آويز شده باشد به هيچ وجه گوش و بينی‌اش خون ريزی نمی‌کند و اين از نشانه‌های ضربه مغزی است.

بنابراين خانواده تقاضای نبش قبر را برای بررسی احتمالی ضربه مغزی داد که جواب نامه پنج ماه بعد آمد. البته ما با توجه به وضعيت روحی و جسمی مادر زهرا از اين کار منصرف شديم. به ويژه که پزشکان متخصص گفته بودند پس از پنج ماه آثار جرم تا حد زيادی از ميان می‌رود و شناسايی را مشکل می‌کند. ما با توجه به تناقضات متعددی که در پرونده بود و همچنين احتمال حمايت از متهمين، اين موارد را به رئيس* قوه* قضائيه اطلاع داديم و درخواست کرديم پرونده به تهران منتقل شود. در نهايت در اسفند ۸۶ موفق شديم، موافقت آقای شاهر*ودی و ديوانعالی کشور را برای اين کار بگيريم. ده روز بعد برای پيگيری سرنوشت پرونده دخترمان به تهران ، بارها و بارها به دادسراهای مختلف مراجعه کرديم. آنها هر بار حرفی می‌زدند ، چند بار هم گفتند که پرونده در تهران است. اما نمی‌توانيم بگوئيم در کدام شعبه و کدام دادگاه در حال بررسی است.

قاضی همدانی پرونده نيز يکبار در صحبت با پدر زهرا به او گفت که اگر وکلای مدافع پرونده (خانم شيرين *عبادی و آقای عب*دالفتاح* سلطانی) را عوض کنيد ما برای به نتيجه رسيدن پرونده با شما همکاری خواهيم کرد.او به پدر زهرا گفت: «من برای شما خيلی زحمت کشيده‌ام و در اين پرونده ده مورد تخلف از اعضای ستاد امر به معروف گرفته‌ام.»

او چند ماه بعد از پدر زهرا خواست: «به اتفاق وکلا به همدان بياييد و بنشينيد با متهمان گفت و گو و موضوع را حل و فصل کنيد.»

قاضی همدانی آنچنان در باره حل و فصل پرونده با ما سخن می‌گفت که انگار در باره يک دعوای کوچک و شخصی -خانوادگی حرف می‌زند.

سرانجام در تيرماه ۸۷، يعنی چهار ماه بعد از اين که قرار بود پرونده در تهران بررسی شود ، دادگاه همدان بدون توجه به رای ديوان عالی کشور، تمامی متهمين را با نوشتن اين جمله «که اصولا جرمی اتفاق نيافتاده که بتوان در باره آن رای صادر کرد»، از همه اتهامات مبرا کرد. باز پرس پرونده در شرايطی اين حکم را صادر کرده بود که در خلاصه پرونده‌ای ‌که به امضای خودشان رسيده ، هشت مورد تخلف از جمله دستکاری در پرونده برای افزايش مدت بازداشت و… به چشم می‌خورد و اين تخلف نيز مورد اعتراض قاضی کشيک قرار گرفته بود.

با اعتراض ما و با توجه به رای ديوان عالی کشور، سرانجام پرونده به تهران منتقل شد. پرونده فعلا در تهران است و ما به عنوان خانواده زهرا همچنان به دنبال بررسی دقيق صحنه هستيم که ايا اصولا امکان اين اتفاق به آن شکل که عنوان شده وجود دارد يا نه؟

اما هيچ کدام از مسوولان و دست اندرکاران پرونده پاسخ مشخصی به ما نمی‌دهند. آيا در اين کشور فريادرسی برای پيگيری و شناسايی دلايل و مقصران مرگ مظلومانه فرزند ما که می‌توانست برای خود، خانواده و جامعه‌اش مفيد وجود ندارد؟ آيا فرياد رسی در اين کشور هست که داد فرزندمان را بستاند؟

خانواده داغدار دکتر ز*هرا بنی* يعقوب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 15:36 توسط قشقرق |

سلام با یه خبر خوب اومدم و البته شنیدنش برای خودم کمی عجیب بود.
 اما خبر جالب :
به گزارش ایسنا ,ابتکار جالب انجمن وبلاگ نویسان رسانه ای آمریکا (mba) شامل بیمه وبلاگ , در قالب بیمه مسوولیت است که بیمه شده را در ادعاهای خسارت برای افترا ,ادعای نقض کپی رایت و دخول به حریم خصوصی تحت پوشش قار می دهد و حتی کلاس های ان لاین رایگانی در زمینه قوانین رسانه ای برای وبلاگ نویسان و ناشران وب ایجاد کرده .
متاسفانه  چنین بیمه ای در ایران وجود ندارد و نخواهد داشت اما باز گمونم باشن نهاد های خصوصی که در این زمینه خیال خیلی ها رو راحت کنند . مثلا خانواده اعدام شده گان دنیای دیجیتال (جل الخالق  من هنوز باور کردنش برام سخته )  دیگه نگران  مخارج خود نباشن یه دیگه چند میلیونی می گیرن یا در مدتی که هر کدوم از اعضای خانواده در بازداشت به سر می برند این ها  یه مبلغی در یافت می کنند . این وسط اما هست مساییلی که ممکن است به کلاهبرداری ختم بشود . جوش نزنین فعلا این خبرا نیست .اما اونایی که فکرایی تو مخیله اشون جنبید می گن " بد نگفتی ها ".
+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 11:54 توسط قشقرق |

یه تجربه ناب و اصلکه این مدتی بدست آوردم و دلم می خواد با شما در میون بذارم و با خیلی چیز ها فرق می کند شما هر جوری که فکر کنی راجع به اطرافیانت باید در نظر داشته باشید در اولین و چندمین بر خورد هرگز نخواهید توانست یک کارمند دولتی را دوست همکیش خود بپندارید و این اولین واستثنایی ترین کشف زندگی ام در میان روابط اجتماعی بود . و سخت براین عقیده پایبندم که وقت نازنین خود را هدر ندهید برای تغییر مسیر و افکار ایشان و همین حد بدانید که شهامت انعطاف پذیری را شما دارید و بس . این واهمه با شما باشد که در زمینه اداری هرگز جز معدود افرادی به دنبال احیای منافع شما نیستند فقط وفقط خودشان . پیروان خط رسول پندی از ایشان را مثل هر قش محترم ایرانی دیگر به نفع خود تغییر داده که می فرماید "عالقدر از همه مردم کسی است که در آنچه بدو مربوط نیستو برایش فایده نداردمداخله نکند."
از این جهت شفاف سازی بنده برای شما چیزی جز آشنایی بیشتر نیست:)
به همین دلیل از دوست به زعم شما صمیمیتان می شنوید که" جدی کارت پیش کی گیره شما بابا نون و نمک هم رو خوردیم همین فردا سفارشتو می کنم!!! و یا نه در حوظه فعالیت من نیست من الان از اون واحد منتقل شدم به جای دیگر خدا وکیلی هر کاری ازم بر بیاد کوتاهی نمی کنم براتون !!!"
خلاصه اش تکلیف این وسط چیه . قوانین مدیریتی و سیستم اداری یکی از پیچیده ترین انواع ریا دروغ ؛تلکه کردن,کلاه گذاشتن ,زیر آبی رفتن ,خر کردن,سر دواندن, منفعت طلب و درگیر کننده ترین سازمان ها یا اجتماع بشری است که هر بنی بشری که عضو این مکان مبارک گردد بی برو برگرد سالم بیرون نمی آد .  اقتضای روابط سازمانی دولتی ده ها برابر شدید تر و ناامن تر از دیگر سازمان هاست , باورش برای شما سخت است اما یک کارمند دون پایه با فقر علمی شدید و فوق تصور چنان مهارتی در نقش بازی کردن برای شما ارباب رجوع پاک نهاده دارد که سعی بر قبول کردن این پدیده همانا سخت و درکش خارج از تخیل است . اینجا قربانی در همه مراحل تحت کنترل شدید است محال است منفعت شما را در نظر بگیرند تنها قانونی که نانوشته مانده تعونی ها خصوصی ها و قبلا" هم که اشاره کردم دولتی ها بیش از بقیه .
این سیستم ماورایی نه تنها در ایران بلکه در تمامی سازمان های جهانی رواج دارد و در ستایش از این پدیده می شود گفت هیچ اداره بدون اجرای این نانوشته ها برای دقیقه ای دوام نمی آورد .این وسط آیا شما باید نگران شوید یا بی خیال پیگیر امورات خودتان باشید؟ اصلا تکلیف چیست؟ آیا سازمان می تواند به من امکانات و تسهیلات بدهد.؟ آیا من که تا به حال ذینع بودم در اشتباه به سر می بردم ؟ آیا می توانم امید وار باشم که خدمات به من هم تعلق می گیرد؟ همه وهمه این سوالات با جواب های شایسته ای به نفع شماست . بله شما و دست آخر شما 
+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 15:28 توسط قشقرق |


کوتوله نوشت:


- رفتی دستشویی دستو شستی؟!
به خدا شستم .
- بو کنم...عطر نمی ده؟
-آخه جیش کردم.
------------------------
-سلام ببخشید خستتون کردم می دونم سر ظهر است باید تشریف ببرید خونه نهار میل کنید.می شه دوباره حساب ها رو با لیست برام بفرستی .؟
-چشم.همین الان.
-راستی عزیزم!...هروقت خواستی راجع به وام درخواست بدهی؛قبلش حتما" یه تماسی با من بگیر ...یه لحظه گوشی : تشریف ببرید اتاق رییس پروندتون کامل شد.درخواست که ندادی ؟
-(متعجب و کمی ناراحت ظاهرا" این توجه ویژه را دوست نداره درحالی که طرف جوان و جدی است بر نیت خودش)...نه ...هنوزکه نه...
-آره جان اگر هم مشکل ضامن و مبلغش را داری رو من حساب کن...
-(با لحن اداری و کمی خجالت و ناراحتی) خیلی ممنون ...چرا به شما زحمت بدم؟...
- ببین اصلا" با من رو دربایستی نکن ؛همش احساس می کنم از من خجالت می کشی و تعارف می کنی!
-(بسم الله)...این چه حرفی است .هرچی از شما دیدم لطف بوده ...هر کس بالاخره مشکلات خودشو داره ؛ شما هم گرفتا کارای/
-(متوجه شده که داره از دستش می ده اما باز آخرین تیر را می اندازه)من و شما نداریم خانم!... وظیفه من است که پیگیر گرفتاری شما هم باشم.این کمترین زحمتی است که می کشم اصلا رحمت است ... شما یه نیروی فعال و دقیق برای اداره اید .مسایل دیگرو کنار بذارم در حق همکار اجازه مساعدت بدید ؛ با لاخره توقع دارید که من هم قدمی بردارم...آره جان...
(چند لحظه سکوت)وباز آرام نفس می کشد : پس درخواست وام رو می نویسم
- (به دستش آورده و در پوست خودش نمی گنجد )خب ... من ماه پیش دوبرابر نیازم وام بلند مدت گرفتم که فعلا " می دونید که چند ماه طول می کشه توی این بحران مالی و ... این مبلغ پیشتون باشه مشکلتون که حل شد به همون اندازه قسط یا هرجور که میل دارید ...
( انگار این محبت برای جلب رضایت هر دو کافی بود )
لبخند بزن به هم می رسن.
-----------------------------------
-هنوز سر عقل نیومدی؟
-تازه دندونشو درآوردم!
----------------------
- چقدر وول می خوری!بگیر بخواب.
-اه خوابم نمی آد...فکرم مشغول است.
-گوسفندا رو بشمر.
-عجب دلجویی! تو عمرم هیچ  زنی رو به بیخیایی تو ندیدم
- شنیدم چی گفتی!منظورتو گرفتم....حیرونم چرا سر کوفت زنای دیگر رو به من می زنی ؟! یادت باشه این چند سال با مردی به غرغری تو نخوابیدم...!!!
---------------------------
یه متن خوبی هم من باب  توصیه آ؟خو؟ندی به دختر و پسر جوانی که توی تاکسی رو هم ریخته بودن داشتم ولی فعلا اعصابم از همشون خورد است .حال خندوندن هم ندارم ... خدایا رسوا کردی لعنت به من اگر دهانم را به سکوت نجس کنم و از روی وقاحت کثیف کاریشان مملکتم را به خوک صفت هایی مثل این ها وا بگذارم .
خدایا تو رسوا کردی و مردم تماشا حق من از این آب و خاک بیش از این است که تنها سرم را به نشانه تاسف از خواریشان تکان دهم  .
خدایا رسواترشان می کنی و اما من دیگر چه بهانه ای می خواهم از فقر خود بنالم از فحشا از هر چیز و بگویم بنده ات هستم و  خدایا  من همان بنده نا پاک اما آیا نفس من به حرامی سکوتم نیست و من بیچاره درگاه تو دیگر منتظر چه ابتذال دیگری باشم .
گنهکار اندیشناک از خدای    به از پارسای عبادت نمای
سعدی"
به نزدیک من شبرو راهزن     به از فاسق پارسا پیرهن

چو از کار مفسد خبر یافتی   زدستش بر آور چو در یافتی
وگر زنده اش مانی ,آن بی هنر    نخواهد ترا زندگانی دگر
وگر سر به خدمت نهد بر درت     اگر دست یابد ببرد سرت
فریبنده را پای در پی منه    چو رفتی و دیدی,امانش مده
حکایت سعدی و بت برهمن رابخوانید.
خب من نمی دانم این حاجی سخت کردار را چگونه عفو می کنند و چه بی غیرتی هستند اگر حتی روحانی یا بسیجی چشمشان را باز تر نکنند و اگر بگوییم صد درصد فریبکارنباشند و چند تا خوب داشته باشند همان ها باید کلاه به قاضی گیرند و دیگر خاتمی را دست داده تصویر نکشند که هد چه فساد و کثافت بوده و گند مملکت در این چند سال دیدیم
اما رویم با بشر هایی است که می بینند یکی از میان خودشان دست به گناه زده .

+ نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 15:50 توسط قشقرق |